بازخوردها

اینجانب

تسلیم!!! اسم جالبی بود. برداشت من از متن کتاب بیشتر آزادی بود، آزاد شدن از محدودیت هایی که ذهن برای پادشاه شدن

و پادشاه ماندن ایجاد می کند و صد البته برای به پادشاهی رسیدن باید تسلیم سه قانون اصلی بود. به همین دلیل میگم اسم کتاب

ساده ولی جالب است. با متن کتاب ساده برخورد کردم و درگیر بازی با کلمات و معنای نهانشون نشدم ولی همچنان سوال هایی از متن دارم که در انتها می پرسم.

قلم مقدمه به نظرم محکم تر و منسجم تر از سایر بخش های کتاب بود، پیدا کردن وجه تشابه بین کوهنورد و شطرنج باز(که در نگاه اول شاید نشه تشابه زیادی به جز اینکه هردو ورزش هستند بینشون پیدا کرد) استادانه و هوشمندانه بود، همچنین جملاتی

مانند «اگر از هر حرکت لذت نبری…..» یا «شوالیه سوار بر اسب نباید هرگز به ….» به لحاظ ادبی و هم احساسی روی ذهن اثر مثبت می گذارند.

اما سوال ها! نوشتید اولین مهره ای که شطرنج باز میذاره وزیر! چرا؟ قبل شاه! و چرا اول مهره های سیاه و بعد مهره های سفید؟

زمان خواندن کتاب از مقدمه که گذشتم تصورم این بود با داستان معمولی مقابل هستم، ازین دست داستان هایی که یک معجزه

اتفاق میفته و جوان با یک نصیحت راه و رسم زندگی را پیدا میکنه و احتمالا آخرین جمله کتاب خبر قبولی با رتبه یک در

کنکور را خواهم خواند. تا قبل از رسیدن به قصه پادشاه هفت اقلیم بیشترین چیزی که توجهم را جلب کرد توصیف محل

زندگی پیرمرد بود، «تنها دو تیر چراغ برق یکی…….» و «بوته خاری بین لولای قدیمی در و دیوار سیمانی، سبز شده بود. گیاه

جان سخت…!» چرا خانه پیرمرد را اینجوری توصیف کردید؟

زمانی که بچه بودم مادرم زیاد قصه هایی مثل افسانه شاهزاده هفت اقلیم تعریف می کردند. خوندن این بخش از کتاب تداعی

کننده خاطرات مربوط به آن زمان بود و طبعا احساس خوبی برام داشت. اما چرا از عدد هفت استفاده کردید؟

چرا هفت اقلیم و پسر هفتم؟ دایه نماد چه کسی است! قصر هدف، شاهزاده ما و پادشاه خداست اما دایه! احساس من این بود

که می تونند پیامبرها یا در مقیاس کوچک تر نمادی از والدین باشند، این دو گروه هستند که ایمان دارند به رشد و تعالی فرزندانشون و سعی می کنند این اعتماد را به اونها هم منتقل کنند. جملاتی مثل «تو به بزرگی خواهی رسید. تو از جایگاه والایی برخورداری و این شرایط تغییر خواهد کرد» من را به این نتیجه رساندند.

اصول پادشاهی در عین ثابت بودن متغیر! اصل ثابت، ولی عمل بهش متفاوت است. من را یاد فیلم «فهرست شیندلر» انداخت. فیلم در رابطه با جنگ جهانی دوم و کشتن یهودی هاست. شاهزاده یا نقش اصلی فیلم به مرور یاد میگیره که ایستگاهی که رفته و اشتباه برگرده ترازویی که دارد را تعمیر کند و برای رسیدن به پادشاهی ثروتش را خرج کند. سوال! چرا روی نقشه فقط

مقصدهای اصلی مشخصه!؟! جملات زیادی را از این بخش دوست داشتم اما بهترینش این بود که «زندگی آهنگری که با عشق به کار خود مشغول است از یک پادشاه ناراضی بسیار بهتراست».

جایی از کتاب اشاره کردید به اینکه آرمان می ترسید از معمولی بودن! ترسی آشنا برای خیلی ها و چون کار بزرگی نمی کنیم

و معمولی هستیم مدام ناراضی هستیم و این معمولی بودن یا معمولی شدن چون معتقدم هیچکس معمولی نیست؛ هرکسی جزییاتی که داره فقط و فقط منحصر به خودشه و به همین دلیل هیچوقت نمیشه جای آدمها را باهم پرکرد، به هرحال به نظرم

این معمولی شدن دقیقا به خاطر همین است که ساز مورد علاقه اغلب افراد دستشون نیست! آرمان سعی می کند که وارد دانشگاه بشه چون بهش نیاز داره!! تا یک مدرک داشته باشه کار کنه و با دختر مورد علاقه اش ازدواج کنه!!! در صورتی که شاید بشه گفت علاقه و استعداد آرمان در زمینه هنر و خطاطی است و اینکار را اونقدر با علاقه انجام میده که ناخودآگاه سبک جدیدی برای خودش داره. اما متاسفانه عرف «اشتباه» جامعه ما داشتن تحصیلات دانشگاهی را برای بها دادن به آدمها لازم میدونه.

taslimbook@
taslimbook@
taslimbook@yahoo.com
63 99 488 0912
فهرست